ـ می گفت سال پیش با هم نمایشگاه قرار گذاشته بودند، یکی شان ظاهرا توی جمعیت و شلوغی گیر کرده بود و دیر به محل قرار رسیده بود و شدیدا عصبانی گفته بود: من نمی فهمم ملتی که سرانه مطالعه اش روزی ۲ دقیقه است نمایشگاه کتابش برای چه باید انقدر شلوغ باشد؟!!!
ـ امروز اخوی با دوستان دانشگاهش رفته بود نمایشگاه.پرسیدمش که رفقایت چه خریدند؟ گفت هیچی! فلانی(یکی از همین رفقایش) که می گوید من به غیر از کتاب های درسی کتاب نمی خوانم، چون حس می کنم وقتم تلف می شود...!
مطلب را به خاطر نظر صائب یکشنبه تغییر دادم.
"جمهوري اسلامي يا دقيق تر بگويم برادرانِ معتقد به گفتمان انقلاب اسلامي هنوز نتوانسته اند تكليف خود را با حضور اجتماعي بانوان مشخص كنند. اگر ملاك و معيار براي تعيين حدّ و حدود حضور اجتماعي بانوان گفتمان امام روح الله و آقا باشد همه چيز روشن و مبرهن است. امام (ره) مدافع جدي حضور اجتماعي بانوان است؛ اين حضور البته در ديدگاه ايشان دو خط قرمز جدي دارد: رعايت حدود شرعي در روابط با نامحرم (كه خط قرمزي دو طرفه است، هم براي مردان و هم براي زنان) و مهم تر اولويت وظايف همسري و مادري و حفظ و صيانت از كانون خانواده. امام روح الله در مصاحبه ها و سخنراني هاي متعدد تاكيد كرده اند كه اسلام با حفظ دو اصل ياد شده مي خواهد از زن انساني جدي و كارآمد بسازد (جلد چهارم صحيفه-ص.103- 7/10/57 ) و اين كه «ايران با دست مرد تنها درست نمي شود؛ مرد و زن بايد با هم اين خرابه را بسازند» ( جلد پنجم صحيفه- ص.153- 15/12/57) اين رويكرد در گفتمان آقا نيز ادامه دارد. نگاه آقا به اين مقوله بسيار راديكال است. خاطرات بانمكي دارم از دوستاني كه جملات آقا را بدون دانستن منبع آن خوانده اند و گوينده ي جملات را فمينيست خطاب كرده اند! آقا، هميشه بهترين مشوق و دلگرمي ما در فعاليتهاي علمي و فرهنگي بوده اند. در اين سالها هر چه كرده ايم همه و همه فقط به پشتوانه ي عظيم لبخند گرم آقا بوده است."
فقط پاراگراف اولش را اینجا گذاشتم که بقیه حرف های در گلویم را از وبلاگ خودش بخوانید!
معتمد به نفس کاذب مجرم نیست، بیمار است..
1. این سرخوردگی ناشی از خوشبینی مفرط حس بسی آشنایی است برای من! از سال اول دانشگاه تا الان بارها پیش آمده که وقتی یک مساله ای، کلاسی،حلقه ای، برنامه ای –چیزی مطرح می شود که ممکن است ماه ها رویش فکر شده باشد و برایش زحمت کشیده شده باشد و موضوع هم به نظر خیلی خیلی مهم بیاید، من پیش خودم تصور می کنم که "وااااووو"! لابد الان کلی آدم هستند که مشتاق این " مساله ای، کلاسی،حلقه ای، برنامه ای –چیزی" هستند و حالا در این مسابقه رسیدن به این " مساله ای، کلاسی،حلقه ای، برنامه ای –چیزی" چه کسی زودتر میرسد و چه کسی برنده می شود و چه کسی جا می ماند؟!!! فکر میکنم که این " مساله ای، کلاسی،حلقه ای، برنامه ای –چیزی" با چه استقبال پرشوری مواجه می شود و همه چقدر قدر می دانند فرصت پیش آمده را و کذا...
معمولا هم وقتی با واقعیت امر مواجه میشوم و میبینم استقبال از یک کار کمی عمیق تر، عمیق تر از مسائل سطحی روزمره یا کارهای ساده تر، به یک چهارم یا کمتر می رسد، حالم گرفته می شود و دچار یک سرخوردگی شدید می شوم...! نمونه اش هم همین حلقه تاریخ انقلاب اسلامی که این روزها پیگیرش شده ام!
2. اینکه هرکسی برای خودش اولویت هایی دارد، درست. ما هم قبول داریم. اما راستش را بخواهید، وقتی که یک عده ای، برای موضوع حلقه تاریخ انقلاب اسلامی، بررسی تاریخ 10 – 12 سال اخیر و سوابق آدم هایی که الان جلوی چشممان هستند را پیشنهاد می کنند، به غایت حرص می خورم. انگار که همه چیز خلاصه شده در سطحی ترین لایه سیاست و بعضا هم سیاست بازی( یه چیزی تو مایه های عروسک بازی یا تفنگ بازی)! اینکه بررسی مهم ترین رویداد تاریخ معاصر را، که یک فرایند 40 – 50 ساله بوده، بگذاریم کنار و صرفا به مسائل روز سیاسی بپردازیم، آن هم در شرایطی که جبهه مقابل دقیقا به اهمیت مساله واقف است و به آن می پردازد، در سطح کلان عواقب و آفاتش را به زودی نشان خواهد داد.
3. گفتم عواقب و آفات، یاد این مساله افتادم: اخیرا به طور اتفاقی با خبر شده ام که یکی از بچه های اصلاحات چی نه چندان قدیمی دانشکده یک کتاب تاریخی مفصل راجع به انقلاب نوشته (درواقع گردآوری کرده) که هنوز منتشر نشده! این را بگذارید کنار کتاب های صادق زیبا کلام و امثالهم که اتفاقا کم هم نیستند و به طور جدی برای تحریف تاریخ انقلاب عظیم و عزیز ما تلاش می کنند.برایشان مثل روز روشن است که اگر پیشینه تاریخی این اتفاق پیچ قرنی فراموش یا تحریف بشود، بخشی از هویت انقلاب از دست خواهد رفت و انحراف انقلاب از مسیر اصلی اش بسی راحت تر خواهد شد...کاش ما هم این را جدی بگیریم!(اگر باورتان نمی شود این مقاله را هم نگاهی بیندازید)
4. نکته ی جالبش اینجاست که این احساس خطر را، حضرت امام سال 65 گوشزد کرده اند و وظیفه نوشتن تاریخ نهضت را به دوش حاج آقای روحانی گذاشته اند:

5. خلاصه که المنه لله که در میکده باز است.. از ما گفتن بود! اگر احیانا به این فکر افتادید که در این برنامه مطالعاتی تاریخی ما با حاج آقای روحانی شرکت کنید، بسم الله...
برچسبها: تاریخ انقلاب اسلامی
پی: گفتنی ها فراوان است، منتهای مراتبش که در این چهار صباح باقی مانده وقت نیست! همین یک جمله هم شاید برای دنیا و آخرت ما کافی باشد البته..
----------------------------------------
بعد تر نوشت: متاسفانه بنده تا به حال جشنواره فجر نرفته ام و در نتیجه از ساز و کار شرکت آدم ها و انتخاب بهترین فیلم از دید تماشاگران خبر ندارم، اما فکر می کنم اگر به جای یک عده ای ، یک سری از آدم های انقلابی میرفتند جشنواره، اگر جشنواره "مردم"ی می شد، آن وقت پیمان معادی با آن قیافه حق به جانب و متکبرانه، و با آن ادا و اصول های مسخره، با حالتی که انگار می خواهد بگوید: "دیدید ما بیشماریم؟!!! " و قس علی هذا ، روی صحنه نمی آمد و جای اصغر فرهادی را خالی نمی کرد.
در عالم امر همه یگانه هستند، همه آیینه یکدیگر و همه جمال یکدیگر. بلکه همه "کنفس واحده". فرمود "المومنون اخوه". آیا در جنبه خلقی با هم برادرند؟ کجا می شود برادر باشند؟ جنبه خلق همه اش تفرقه است. من باید خودم را مواظبت کنم. الان به اداره که میروم مرا می گردند. باید هم بگردند، مبادا چیزی در جیبم باشد. هم من نا امنم، هم او نا امن است و از من میترسد.
...
آیا جیب کسی را گشتن اهانت نیست؟ یعنی تو حیله بازی. می گوید آیا اجازه می دهید؟ببخشید! کار را بدتر می کند. شلوغ در شلوغ می شود. پس هنوز حرف زدن را یاد نگرفته ایم. آن ها که می گردند تقصیر ندارند.شهر خلق، این طور است. مبادا تصور کنید که به آن ها اهانت می کنم. آدمی این چیزها را که می بیند تشویق می شود که کمرش را قرص ببندد و بداند که در این شهر زندگی کردن خوب نیست. بی خود نیست که امام ما (علیه السلام) می گوید: اینجا ماندن، ننگ است. حضرت اباعبدالله (علیه السلام) در روز عاشورا شهر طبیعت را تعریف می کرد.
طوبای محبت ۳
مجالس حاج محمد اسماعیل دولابی
صفحه ۱۱۶
به خصوص اپیزود سومش!
1. چندروز پیش با یکی از رفقا از سلف دانشکده میرفتیم سمت راهرو که یک دفعه(یعنی دقیق یادم نیست چی شد!فک کنم چندتا از بچه ها را دیدیم..!) گفت: (نقل به مضمون) تو فضای روشنفکریشون هی روابطشنو بازتر میکنن، از چارچوبای شرع و عرف روابطشونو خارج میکنن، زن این با شوهر اون یکی رابطه داره یا برعکس، بعد هی فیلم می سازن در مورد خیانت...یکی نیست بگه آخه این مساله خود عوضیتونه نه مساله کل کشور که براش فیلم بسازین...!(البته این جمله آخری نقل دقیق حرفش بود!)
2. امروز به صورت کاملا اتفاقی داشتم یه فیلم آمریکایی میدیدم که از جهاتی جالب بود: نقش اول فیلم یه دکتر نیویورکی بود که به یه شهر کوچک (با ویژگی های به معنای دقیق کلمه محله ای) نقل مکان کرده بود.اول فیلم جناب دکتر با کلیسای این شهر و بعدش با کشیش و همسرش رو ب رو میشه و معلوم میشه که هیچ تعلق خاطر مذهبی و هیچ اعتمادی نسبت به این فضا نداره و براش تعجب آور و حتی مسخره اس که همه مردم شهر تو کلیسا هستن. بعد از اون طی یک جریان پزشکی به این نتیجه میرسه که جناب کشیش به همسرش خیانت کرده و این مساله براش محرز میشه! اما بقیه اعضای شهر نمی تونن این مساله رو قبول کنن.
دیالوگ های این قسمت دکتر با شهردار شهر به نظرم می تونه جالب باشه:
شهردار: سرتاسر شهر پر شده از یه شایعه خیلی بد...کاملا مشخصه که یه سوءتفاهم خیلی بزرگه.
دکتر: اوه، کاملا مطمئنم که اینطور نیست.یه کشیش که خیانت کرده باشه؟ خیلی کلیشه ایه...
شهردار: اوه، این حرفای نیویورکی رو تموم کن.
..........................................
شهردار: چرا باید همیشه در مورد مردم بدترین فکرها رو بکنی؟
دکتر: مردم خیانت می کنن! اکثر مردم...
شهردار: آره اما میفرها(کشیش و همسرش) اینجوری نیستن، اونا آدمای شریف و صادقی هستن. اونا عاشق همدیگه هستن. اونا به همدیگه ایمان دارن. و من هم به اونا ایمان دارم.
دکتر: خیلی خوب، ایمان داشته باش! من هم علم رو دارم. و مطمئنم که حق با منه
شهردار: مطمئنی؟
دکتر: آره، علم به من میگه که 99 درصد کشیش خیانت کرده...
شهردار: پس داری اعتراف می کنی که یک درصد احتمال داره که اون حیانت نکرده باشه
دکتر: نه! چون مردم خیانت می کنن.مردمی که بهشون عشق می ورزی و اعتماد داری.. هیچ یک درصدی وجود نداره. این فقط جزء اشتباهات حاشیه ای آمار هستش!
آخر فیلم معلوم میشه که کشیشه خیانت نکرده بوده و دکتر اشتباه میکرده! تو سکانس آخر فیلم هم شهردار و دکتر با هم به کلیسا میرن...
در کل، تو خیلی از بخش های این فیلم، یک تضاد جدی بین نیویورک و این شهر کوچیک و به علاوه نگرانی ساکنین شهر از ورود(یا شاید تهاجم) فرهنگ نیویورکی به فرهنگ محله ای خودشون رو به تصویر میکشه...
در مورد این فیلم کلا زیاد حرف دارم اما الان دیگر حوصله شرح قصه نیست!
3. علاوه بر مساله خیانت، نکته جالب برای من، نگاه های- به معنای دقیق کلمه- نیویورکی بعضی اهالی هنر، روشنفکرا و حتی بعضی از استادای ظاهرا مذهبی خودمونه که اتفاقا با غرض و مرض حرف نمیزنن(بحث اونایی که با غرض و مرض کار می کنن جداست)، بلکه دقیقا تو همین چهارچوب فکر می کنن و تحلیل می کنن و احتمال تایید 99 درصدی تحلیل هاشونو می دن! و واقعا هم به تحلیل هاشون ایمان دارن...
حالا سوال این است که چطور باید این ها را به یه شهرکوچک تر برد برای کوتاه آمدن از نگاه نیویورکی شان...؟
غدیر بود . رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم و بگوییم: «برادر! عیدت مبارک » پیشانیش از آفتاب ربذه سخت سوخته بود! !
به «ابن سکیت » گفتم «علی » هیچ نگفت، نگاهمان کرد و گریست . زبانش را بریده بودند! !
خواستیم دست های میثم را بگیریم و بگوییم «سپاس خدای را که ما را از متمسکین به ولایت امیرالمؤمنین قرار داد» دست هایش را قطع کرده بودند! !
گفتیم: «سیدی بیابیم و عیدی بگیریم » سیدی! کسی از بنی هاشم . جسدهاشان درز لای دیوارها شده بود و چاه ها از حضور پیکرهای بی سرشان پر بود! زندانی دخمه های تاریک بودند و غل های گران بر پا، در کنج زندان ها نماز می خواندند .
غدیر بود . روز بالا بردن دست مرد بر فراز تاریخ .
فقط همین نبود که میان بیابان بایستد، رفتگان را بخواند که برگردند و ماندگان را بایستد که برسند . فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد و بالا رود، صدایش کند و دستش را بالا بگیرد، فقط گفتن جمله کوتاه «علی مولاست » نبود . کار اصلا اینقدرها ساده نبود . فصل اتمام نعمت، فصل بلوغ رسالت . فصل سختی بود .
بیعت با «علی (ع)» مصافحه ای ساده نبود . مصافحه با همه رنج هایی بود که برای ایستادن پشت سر این واژه سه حرفی باید کشید . ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی که در حق سخت گیر بود . این روزها ولی همه چیز آسان شده است . این روزها «علی مولاست » تکه کلامی معمولی و راحت است .
کار حتما سخت بود، صبوری بی پایان بر حق، تاب آوردن عتاب هایش حتما سخت بود .
پآن «مرد ناشناس » که دیروز کوزه آب زنی را آورد، صورتش را روی آتش تنور گرفته «بچش! این عذاب کسی است که از حال بیوه زنان و یتیمان غافل شده » .
آن «مرد ناشناس » سر بر دیوار نیمه خرابی در دل شب دارد می گرید: «آه از این ره توشه کم، آه از راه دراز» و ما بی آن که بشناسیمش، همین نزدیکی ها جایی نشسته ایم.
عجیب است! مرد هنوز هم «مرد ناشناس » است .
پی: برگرفته از کتاب "خدا خانه دارد"،برگرفته تر از همین کتابی که در هیئت دانشکده دادند!
و یه نکته دیگه: علامه مصباح یزدی فرموده اند: امروز نماد اسلام شخص مقام معظم رهبري است،اگر ديديم حرکتي انجام ميگيرد که به نحوي اين نماد را تضعيف ميکند متوجه باشيم که اين حرکتي شيطاني براي تضعيف اسلام است. وجود اين نماد در بطن خود برکات و حقايقي را رشد ميدهد. اما اگر اين نماد لطمه خورد، مغز اين پوست هم خراب خواهد شد و چيزي براي آن باقي نميماند.